افسانهُ بی قانون |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
به نام آنکه گل را رنگ و بو داد
صفحه ای دیگر از عمر ورق خورد سالی گذشت و سالی در پیش . از خدا می خواهم سطر سطر زندگیتان سلامتی باشد و بهروزی . عمرتان هزار صفحه شادی.
صفحه ای خورد ورق عمر ما زود گذشت
چون دمی کز نفسی گشته جدا عمر ما زود گذشت
آمد اینک نوروز می خورو شاد بزی
که اگر زود نجنبی گویی همچو اسب تازی عمر ما زود گذشت
سال نو مبارک
| لینک | چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
ای شب
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام و علیک یا ابا
عبدالله الحسین
ای شب بمان فردا مشو
وایم اگر فردا شوی
هفت آسمان خونین شوی
دریای بی پایان شوی
خونین شوی خونین شوی
تنهاست آن پیر خدا
تنهاست آن والای ما
امشب بمان فردا مشو
زینب نگاهت می کند
او با لبان خشک خود
با چشم خون افشان خود
گوید بمان فردا مشو
اما چه سود،فردا شوی
دریای خون بر پا شوی
راس حسین ابن علی بر نی شوی
گاهی بخواند آیه ای
گاهی بگوید واژه ای
زینب نگاهش می کند
از دل صدایش می کند
با هر نگه بر همدگر خوانند راز یک دگر
او از اسارت گوید و
او از غم بی یاوری...
ای شب بمان فردا مشو
| لینک | شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
| لینک | جمعه ٢۸ دی ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
دل من
به نام آنکه گل را رنگ و بو داد
دل من بيمار است
مثل چشمان خمارت ای
دوست
دل من غم دارد
مثل چشمان پر از اشک
بهار
دل من سودايِست
مثل بازار نگاه عشاق
دل من پر درد است
مثل شبهای پر از خالی
يار
دل من منتظر است
اما، همه شبهای من
بخت نگون يلدايی ست
دل من پيش تو بود
مثل آهو بچه آرام
ولی شيدايی
دل من: سوز و گداز
تو ز چيست؟!
تو بمان بر سر پيمان
و مينديش زخويش
دل من می ميرد اما
هرگزش نقش تو از ياد و نوايش نرد.
| لینک | سهشنبه ٤ دی ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
قلم دهر
به نام آنکه گل را رنگ و بو داد
کاش این کاتب دهر قلمش از من بود
می نشستم، می نوشتم زازل تا به ابد آزادی
می نوشتم که سیاه نبود کم ز سفید
می نوشتم که مجوس نبود کم ز مسیح
می نوشتم از عشق می نوشتم از عشق
می نوشتم ز خدای عشاق
که دلش با همه یک رنگ و شفیق
می نوشتم که یتیم نشود گرسنه و چشم به راه
می نوشتم ز علی که علی یاور ماست
می نوشتم که لب تشنه صحرای رفیق
نشود خشک و ببارد باران
آه...
کاش می شد قلمی کرد ضلال دنیا
| لینک | سهشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
تولد
بنام آنکه گل را رنگ و بو
داد
و باز پنج آذر ماه؛ نمی دانم باید شاد باشم یا غمگین؟!!! وباز هم سوال
: از کجا آمده ام آمدنم... و بازهم سلام و تولدت مبارکهای تکراری. بر حسب عادت و رعایت
یک اصل ارتباطی به هم تبریک عرض می کنیم. آیا عادت محبت است؟
SMS(پیامک) بارانت
می کنند که تولدت مبارک و ... ممنون ولی سیصد و شصت و چهار روز دیگر چه می شود؟ بیادش
می آورید؟ سراغش می گیرید؟ نه ، دوست من باید صادق بود
لااقل با خودمان صادق باشیم ؛ چه کردند برایمان و چه کردیم برایشان...
به خدا دلم می سوزد ، آتش می گیرم وقتی می بینم همه به هم به چشم وسیله
نگاه می کنند و
برای هم تاریخ انقضا گذاشته ایم. تاریخی که زود تر از انقضای لبنیات می
رسد.
روزی روزگاری سلام حرمت داشت ، نگاه عصمت داشت و دل خریدار...
گاهی فریاد می تواند باز کند
این دل شکسته گرفته را
فریاد می تواند آرام کند
جان خسته تهی شده را
اما بغض را چه کنم؟
باید شکست بغض در گلو مانده را
آری برای رفتن باید راه را هموار کرد
محبت کجا شد؟ عشق را چه پیش آمد؟
کجایند دوستان دیروز و بیگانگان امروز
می خواستندت، به وقت دشخواری
امروز یادت نمی کنند
نامت نمی برند، مباد شریک آسایش شوی
گاهی یادت می کنند
آن زمان که گرفتار شوند
ولی:
گاهی زود دیر می شود... آری.
| لینک | دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
نیمی از سال گذشت
به نام آنکه گل را رنگ و
بو داد
وقتی به تنه درختان می نگرم و می بینم تن پوششان کم شده و سرما روز به
روز بیشتر می شود بی اختیار به یاد کودکان بی سرپرست و بی نوا می افتم. هوا سرد می
شود و جامه من و شما نونوارتر و ضخیم تر ، در حالی که کمی آن طرف تر از ما جامه
یتیمک شکلات فروش نازک است و شاید تنها تغیرش اضافه شدن سوراخی ست به قبای یک لای
وی... باری ، با دستانی کوچک ولی سیاه از سرما و کوره بسته ، با چشمانی ملتمس و
آهی سرد می آید و می گوید: لطفا... و ما مراقبیم دستش به ما نخورد و کثیف نشویم.
خدایا خدایا... هفت سال بیشتر ندارد و یک خانواده را نان می دهد. به خدا اینها
داستان نیست واقعیت جامعه ماست. آخر چه تفاوت است میان بالای شهر و پایین شهر؟!!!
بیایید به داد هم برسیم.برای هم بمیریم تا جاویدان بمانیم؛
با هم بخندیم تا همیشه بخندیم. امروز مدارس باز شد و میلیونها کودک به
مدرسه رفتند ولی هستند هزاران کودکی که در حسرت یک لحظه اش سوختند و می سوزند.
دل من بی تاب است
کودکی می آید
چشم او منتظر است
شکلاتی دارد
و به ظاهر شیرین
می فروشد به من و
کام من همچون زهر
می رود او به سراغ دگری
اما، پیش چشمان من او می ماند!
دل من می لرزد
دستهایم خالی
جانم از درد به لب می آید
ای خدای خورشید
دست او چون یخ بود
جامه اش چرکین بود
کفشهایش سوراخ...
دل من می لرزد
دستهایم خالیست.
| لینک | دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
به نام آنکه گل را رنگ و بو داد
سفر به خیر صدای پرغم
سفر به خیرپاره مهتاب
سفر به خیر نگین شبتاب
سفر به خیر خاطره ما
سفر به خیر مهستی ما
سفر به خیر غریب موطن...
| لینک | سهشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
به نام آنکه گل را رنگ و بوداد
نمی دانم به تاوان کدامین گناه ، مدتها در برزخ سکوت و کاستی قرار گرفتم ؛ ذهن مشوش بود و دیده مات و قلم دور از دست، هرچه می کردم نمی توانستم آماده نوشتن شوم. واژگان می گذشتندو من فقط مرور می کردم. وقتی قصد نوشتن می کردم خشک می شدم ، انگار که اصلا سواد خواندن و نوشتن ندارم. تمام لحظاتم را می جستم شاید داستانی بیابم برای نوشتن ولی… گاهی از غصه قلم خشک شده مژگانم تر می شد. دل پر بود از درد و دست قلم یکی نمی شد. یکی با خواندن، یکی با نواختن، یکی با گفتن، و من با نوشتن آرام می شوم.
در خلوت خود نشسته و در فکر بودم که نای نی(ساز) دلم ر آتش زد و در میان نور آتش دیوان پیر دل حافظ شیرازی را یافتم؛ با چشمانی اشکبار به سراغش رفتم و بیاد شبهایی که تنهاییم را با وی پر می کردم ودرسها می آموختم افتادم. در هر حالی به سراغ حافظ می رفتم با همان بیت اول می ساخت مرا ؛ برایش درد و دل می کردم اشک می ریختم و دیوانش را باز می کردم و می گفت: دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند…
گاهی از بروز اتفاقی یا برخوردی گله داشتم و این ناآرامی تا پاسی از شب ادامه پیدا می کرد و باز حافظ بود که داد رسم بود و می گفت: نومید نشاید بودازطعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد… گاهی غم از دست دادن عزیزی ناله کنان به سراغ حافظم می فرستاد و میگفت: آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد…
تمام ابیاتش واشعارش مناسب حال بود و به همین دلیل آرام کننده روح وروان آدمیست.
گاهی چنان مهربان و دلسوزانه برایت سخن سرایی می کند و هادی راهت می شود که احساس می کنی حتی از پدر و مادرت هم به تو نزدیکتر است و بهتر از هر کسی درکت می کند. قلم و لسان من الکن است از شرح بزرگی لسان الغیب ، و بی شک حافظ همان است که خود می گوید:
کسی گیرد خطا بر نظم حافظ که هیچش لطف در گوهر نباشد
| لینک | پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦ - Bashir Mahyari |
بنام آنکه گل را رنگ و بو دا د
نفس زمستان سرد به شمارش افتاده وصدای دلیجان بهار شنیده می شود . بادهای بهاری چند
روزیست که وزیدن از سر گرفته اند و آمدن بهار را خبر می دهند. کوی و برزن شهر پر
شده است از حال و هوای « نو» ، همه به نوعی خود را برای سال جدید آماده می کنند ؛ وبا
خود می گویند: کاش دراین سال جدید به دانشگاه بروم، شرایط ازدواج برایم فراهم شود،
سالم باشم، خوش باشم و... ولی در تمام این آرزوها و امیدواریها دریغ از یک « ما»
گفتن!!! ؛ در این روزگار که هر سال، عید و سال نو بر رنگ رخ باختگان می افزاید و سال
نو افراد کمتری را در می یابد کاش کمی به فکر هم باشیم ؛ با این رویه که پیش می رود دیر
یا زود نوبت به ماهم خواهد رسید ، دیری نخواهد گذشت که عید و جا مه ی رنگین مردم
خون در جام ما خواهد کرد. اگر ما شویم خوشبختیم ؛ ما انسانها مانند زجیر سلسله وار به
هم مربوطیم ، اگر این زنجیر گسسته نشود قدرت دارد ولی جدا شدن هر دانه زنجیر ، نابودی
دانه ی جدا شده را در پی خواهد داشت و کمتر شدن قدرت زنجیر. پس خوب را برای هم
بخواهیم تا خود هم خوب باشیم.
چندی پیش شعری پر معنا خواندم از شاعر توانا و کم نظیر ایرانی سر کار خانم سیمین
بهبهانی با نام« جامه عید » می دانم که با خواندن این اثر استاد از خستگی حاصل از
خواندن دست خط حقیر رها خواهید شد .
( سال نو بر شما مبارک)
| لینک | یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥ - Bashir Mahyari |
